یک عالمه حرف
چهارشنبه 14 مرداد 1388
« یا حنّان »
تازگی ها وقتی نفس می کشم، بوی خدا می دود توی ریه هایم. بعد کیسه های هوایی ام پر می شود از عطر، از آرامش، از عشق! ( متن زیر در 17تیرماه88 نوشته شده- 3روز قبل از مراسم)
اما اگر بگویند آمده ام خانه ات را دیده ام و برگشته ام، لبخند می زنم و ته دلم می گویم: واقعا آمده ام؟!
انگار خواب بود.... رویا بود و حالا معنی حنّانیتت
را بیشتر می فهمم.منِ ناشکرِ خودخواهِ بی قید.... لیاقت دیدن
خانه ات را نداشتم. حالا به واسطه حضور چه کسی این لیاقت را نصیبم کردی... حتما
فقط خودت می دانی( و خودم)!
به خاطر همه چشم پوشی هایت ممنون. اگر صبور
نبودی، من چه می کردم خدا؟!
از
بلوغ چشم هایت ذهن من شرمنده شد
مهربانا
یاریم کن تا تو را پیدا کنم

2. ممنون که همگی درکم کردید. که گذاشتید با آرامش درس بخوانم. امتحان بدهم. و همه کارها را خودتان انجام دادید و من مثل این خانم ها فقط آمدم نظر دادم و همه چیز عین همان چیزهایی که می خواستم، شد. هزار بار ممنون که همگی درکم کردید.
و خدا را شکر تو هستی... هستی و بیشتر از همه درکم می کنی. گاهی حس می کنم خداوند نیمی از صبوری اش را توی وجود مهربانت تعبیه کرده. می فهمیدم بیش از حد دل تنگی و حتی به زبان نمی آوری که شاید ذره ای احساس گناه کنم به خاطر این امتحانات ( که باعث می شدند حتی 4 روز نبینی ام) و بالاخره3 روز پیش تمام شدند! ممنونم که صبوری.

اگه می خوای ادامه مطلب بخونی، اینجا رو کلیک کن
تبلیغات 






