تبلیغات
دچار باید بود... دچار باید بود...
 

تغییر

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

 

« یا حنّان »

تولد

به خودم که نگاه می کنم می بینم چقدر عوض شده ام! حتی از همین 2ماه پیش تا حالا. بدون اینکه اتفاق تازه ای بیافتد...

و من این تغییرات ناخواسته را دوست دارم. این پختگی و تجربه های اندک را که روز به روز بیشتر می شود و آرامشی عمیق به جا می گذارد.   

و خنده ام می گیرد وقتی یادم می آید...

که روزتولد 3سالگی ام برای داشتن آن کیک خامه ای سفید با رگه های شکلاتی چقدر گریه کردم.

که سال پنجم ابندایی برای اینکه ریاضی19 گرفتم زمین و زمان را به هم ریخنم.

که تمام دوران راهنمایی برای 2شنبه و 5شنبه ها روزشماری می کردم که معلم جفرافی ام را ببینم. و یک روز که نیامد نزدیک بود مریض شوم!

که دوران دبیرستان برای یک شکرآب شدن ساده با-بهترین- دوستانم فکر می کردم دنیا تمام شده.

که دوران دانشگاه برای گرفتن حقم چقدر تلاش می کردم. که حق و ناحق هیچ وقت برایم تکراری نشد و همیشه مثل باراول غصه می خوردم.

ولی حالا...

حتی اگر استادم که از 3ماه پیش قول داده پایان نامه ای را برایم بیاورد، در جواب چندمین smsام، بدون ذره ای عذاب وجدان برای 3ماه معطلی من، باز بگوید "یادم رفت"... من با لبخند smsاش را پاک می کنم. حتی اگر تنها امیدم برای ادامه کار، همان پایان نامه باشد.

من توی این چند هفته، بیشتر از همیشه مطمئن شدم که اگر  او بخواهد، بالاخره یکی از همین روزها کارم انجام شود. حتی اگر استادم بخواهد که پایان نامه اش را جابگذارد هم نمی تواند! 

 

پ.ن: تولد امسالم همزمان شده با مهمانی خدا! و من ایمان دارم که امشب خدا یک مهمانی کوچک توی آن مهمانی بزرگ، لااقل برای اینکه در آستانه بیست و دو سالگی ام سعی کردم خیلی چیزها یاد بگیرم... خواهد گرفت.

خداوندا: برای همسایه كه نان مرا ربود، نان!

برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی!

برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش!

و برای خویشتن خویش، آگاهی و عشق می طلبم.

 

« والسّلام »

 

() حرفِ دلت

 

من برگشتم

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

« یا حنّان »

یادت هست یک روز که حسابی کلافه بودم، تهدیدت کردم که می گذارم می روم تا همه صفحاتت سفید بماند؟!

اما آن روز نه تو  حرفم را باور کردی، نه خودم. چون چند روز بعدش دوباره مطلب نوشتم و همین طور چند روز بعدش و همین طور تا خیلی بعد!

اما ... امروز که داشتم گردو خاک صفحات سفیدت را پاک می کردم، تاریخ پست آخر  را که دیدم دلم گرفت. باورم نمی شد 1سال است که هیچ پستی ننوشته ام!

حالا با همه وجودم  می خواهم ببخشی ام. باور کن آن حرفها همه اش حرف بود و من هیچ وقت قصد عملی کردنش را نداشتم. چطور می توانم تویی که 2سال، تمام غم ها و خوشی هایم را روی صفحاتت حک کردی رها کنم!

توی این 1سال آنقدر درگیر دانشگاه بودم که حتی وقت نمی کردم به خودم برسم! درس ها و پروژه های سنگین، حسابی مشغولم کرده بود و حالا هم که پروژه پایانی دارد دیوانه ام می کند! آخ کی تمام می شود این دانشگاه که نه دوستی پایداری برایم به همراه داشت نه کسب دانشش به اینهمه استرس  می ارزید!!!

دری

تنها چیزی که  در این بحبحه درسی آرامم می کند، شوق زندگی جدیدم  است. آرامشی که با هیچ خوشی توی دنیا عوضش نمی کنم(حتی با مدرک PHD !!!)

امروز برای اینکه ثابت کنم به یادت بوده ام، به جای خواندن مقاله تاثیر تتراسایکلین روی زیست فعالی کلسیم فسفات! برایت دنیال یک فالب جدید گشتم.

هنوز پروژه ام خیلی کار دارد اما تمام تلاشم را می کنم که دیگر اینقدر غبار روی صفحاتت ننشیند!

وبلاگ عزیزم، من برگشتم!

پ.ن: از این کلمه برگشتن، یاد سنجد افتادم که می گفت: "بر می گردم..." !

پ.ن2: خدا هیچ کی را گیر استادهای... نیاندازد که حتی نمی فهمند مواد پروژه را باید دانشگاه تامین کند، نه دانشجوی بدبخت! حالا اگر مواد در دسترس بود، آدم دلش نمی سوخت. من "تریس" از کجا گیر بیاورم؟؟؟؟!!!!

« والسّلام »

 

() حرفِ دلت

 

یک عالمه حرف

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

« یا حنّان »

 تازگی ها وقتی نفس می کشم، بوی خدا می دود توی ریه هایم. بعد کیسه های هوایی ام پر می شود از عطر، از آرامش، از عشق! ( متن زیر در 17تیرماه88 نوشته شده- 3روز قبل از مراسم)

 1. حالا دیگر به من می گویند حاجیه خانم! 1ماهی ست که می گویند.
اما اگر بگویند آمده ام خانه ات را دیده ام و برگشته ام، لبخند می زنم و ته دلم می گویم: واقعا آمده ام؟!

انگار خواب بود.... رویا بود و حالا معنی حنّانیتت را بیشتر می فهمم.منِ ناشکرِ خودخواهِ بی قید.... لیاقت دیدن خانه ات را نداشتم. حالا به واسطه حضور چه کسی این لیاقت را نصیبم کردی... حتما فقط خودت می دانی( و خودم)!
به خاطر همه چشم پوشی هایت ممنون. اگر صبور نبودی، من چه می کردم خدا؟!

از بلوغ چشم هایت ذهن من شرمنده شد
مهربانا یاریم کن تا تو را پیدا کنم

 مکه

 

2. ممنون که همگی درکم کردید. که گذاشتید با آرامش درس بخوانم. امتحان بدهم. و همه کارها را خودتان انجام دادید و من مثل این خانم ها فقط آمدم نظر دادم و همه چیز عین همان چیزهایی که می خواستم، شد. هزار بار ممنون که همگی درکم کردید.

و خدا را شکر تو هستی... هستی و بیشتر از همه درکم می کنی. گاهی حس می کنم خداوند نیمی از صبوری اش را توی وجود مهربانت تعبیه کرده. می فهمیدم بیش از حد دل تنگی و حتی به زبان نمی آوری که شاید ذره ای احساس گناه کنم به خاطر این امتحانات ( که باعث می شدند حتی 4 روز نبینی ام) و بالاخره3 روز پیش تمام شدند! ممنونم که صبوری.


اگه می خوای ادامه مطلب بخونی، اینجا رو کلیک کن

 

() حرف دِلت

 

خوش آمد بهار

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

 « یا حنّان »

 

زندگی من وارد مرحله جدیدی شد.

و مقدمات آغاز این مرحله، فرصت هر کاری را از من گرفته بود.

چند روز قبل از شروع بیست و یکمین بهاری که پشت سر گذاشتم آغازی دوباره را تجربه کردم.

همیشه همه چیز را نمی شود توصیف کرد؛ تنها همین به ذهنم می رسد:

خدایا!

ممنون که همیشه بیشتر از لیاقتم، محبّت نثارم می کنی.

.

.

.

و حالا من بیست و یکمین بهار عمرم را با همراه و همسفر و همسرم آغاز خواهم کرد.


خوش آمد بهار.

گل از شاخه تابید خورشید وار.

چو آغوشِ نوروزِ پیروز بخت،

گشوده رخ و بازوان درخت.

گل افشانی ارغوان،

نویدِ امید است در باغ جان.

که هرگز نماند به جای،

زمستان اهریمنی.

بهاران فرا می رسد.

پرستیدنی.

سراسر همه مژده ایمنی.

*

در این صبح فرخنده تابناک،

که از زندگی دم زند جانِ خاک؛

بیا با دل و جانِ پاک

همه لحظه ها را به شادی سپار

نوایی هم آهنگِ یاران برآر:

خوش آمد بهار...!

.: فریدون مشیری :.

 

پ.ن1: آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و از خدا یکی یکی بخواه. خدا یادش نمی ره ولی تو یادت می ره چیزی که امروز داری... آرزوی دیروزت بود!

پ.ن2: یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست... زنگ بعد، حساب داریم.

پ.ن3: مطمئن نیستم از این به بعد فرصت زیادی برای سر زدن به وبلاگم داشته باشم. پس، بهارتان مبارک. "ما" را از دعایتان فراموش نکنید.

 

« والسّلام »

 

() حرفِ دلت

 

گنجشک و خدا

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

« یا حنّان »

 
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی ام، سر پناه بی کسی ام بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟!!!

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو  به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

گنجشک


پ.ن1: عرفه هم آمد؛ و من هنوز در شناختن خود، عاجزم. چگونه تو را بشناسم؟!

پ.ن2: اگر باز بگویم: *دعایم کنید*، خیلی تکراری می شود؟!


« والسّلام »

 

() حرف دِلت

 

Unstable

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

« یا حنّان »

 
می دانم آخرش با این همه اضطراب،
MS می گیرم.

چند وقتی است عجیب ساکت شده ام. دلم می خواهد بروم یک گوشه تنها بشینم. در سکوت! در آرامش.

دلم آرامش می خواهد.

دو هفته ی سخت را گذرانده ام. از لحاظ درسی، روحی، اجتماعی... هر نوعی که فکرش را بکنید.

از اشتباهات حساب مالی دانشکده گرفته تا حذف درس مدار1(خودم حذفش کردم!)، به هم ریختن پروژه توان بخشی، گرفتن تصمیمات مهم و...

کوه

می خواهم یک کمی نفس بکشم. یک کمی آرام باشد. اما پایداری آرامشم بدجوری به هم ریخته. یک آن خوبم و یک آن پر از تلاطم! حالا دیگر کاملا مفهموم سیستم های Unstable درسِ نفوذ را می فهمم.

می خواهم یک کمی نفس بکشم... نمی شود!

ولی

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند، قارچ های غربت؛

 
پ.ن1: می دانم حسابی هوایم را داری. اما اشکال از ایمان من است که با ذره ذره وجودم درکت نمی کنم. اشکال از پرستش طوطی وار و گنگ من است، خدا!

پ.ن2: باوِر روز برای گذر از شب، کافیست...

پ.ن3: اگر یادتان ماند و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید.

 

« والسّلام »

 

() حرف دِلت

 

بوی ریحان

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

« یا حنّان »

 
باز هم ابرِ دلم، پیغام باران می دهد

آبیِ چشمت به روحم هدیه جان می دهد

لحظه ها مستند از عطر خیال انگیز تو

دست های خاکی ام هم بوی ریحان می دهد

.: سروده شده در آبان ماه 86 :.

بوی ریحان

**** خوشبخت ترین زوج عالم، سالگرد پیوندتان مبارک ****


مهر علی(ع) و زهرا(س)/خواننده: شادروان ناصر عبداللهی -----> بشنوید


پ.ن: می دانم این ها اتفاقی نیست. قطع یقین دارم. و من به خودم اجازه می دهم، تمام این تقارن ها را به فال نیک بگیرم. 

« والسّلام »

 

() حرف دِلت

 

سجاده

نویسنده: فُطرُس موضوع: دچار نامه، 

 

« یا حنّان »

 
نمی دانم من کجایم شبیه موش است که شده ام موش آزمایشگاهی تو!

خودت بگو چند وقت است که حتی یکبار هم اعتراض نکرده ام؟!

اما آخر نمی گذاری صدایم در نیاید!!!

اصلا همه اش حرف تو...

مثل همیشه قبول.

قبول هر چه تو بگویی؛

فقط مرا اینهمه نینداز توی دست انداز!

می دانی آنقدر دوستت دارم که بی تو، بی فکر تو دوام نمی آورم.

با کسی که اینقدر دوستت دارد اینجور تا نکن!

من به اندازه ی ظرفیتم، صیقل خورده ام؛

الهی فدای شکل ماهت شوم:

مگر می خواهی از من چه بسازی خداااااااااااااااااااااا............؟!

 
سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم.

این دل گرفتگی مدام، شاید

تاثیر سایه ی من است

که اینسان

گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده است.

سجاده ام کجاست؟!

.:سلمان هراتی:.

سجاده

پ.ن1: می دانم چند روز دیگر از گفتن این حرفها به تو خجالت می کشم. اما خدا من از اول ناشکیبا بودم و بیشتر از یک حدی نمی توانم صبور باشم. خودت که بهتر می دانی!

پ.ن2: این هم گوشه ای از حرف هایی که نمی خواستم بگویم و همه تان دعوایم کردید که: "نخیر! بگو"... باشد گفتم؛ گفتم و هنوز از آشفتگی لبریزم. همان بهتر که آدم سکوت کند.

 

« والسّلام »

 

() نظر دهی برای این پست فعال نمی باشد