تبلیغات
دچار باید بود، وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...
دچار باید بود، وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...
شنبه 15 فروردین 1388

خوش آمد بهار

شنبه 15 فروردین 1388

نوع مطلب :دچار نامه، 
نویسنده :فُطرُس

 « یا حنّان »

 

زندگی من وارد مرحله جدیدی شد.

و مقدمات آغاز این مرحله، فرصت هر کاری را از من گرفته بود.

چند روز قبل از شروع بیست و یکمین بهاری که پشت سر گذاشتم آغازی دوباره را تجربه کردم.

همیشه همه چیز را نمی شود توصیف کرد؛ تنها همین به ذهنم می رسد:

خدایا!

ممنون که همیشه بیشتر از لیاقتم، محبّت نثارم می کنی.

.

.

.

و حالا من بیست و یکمین بهار عمرم را با همراه و همسفر و همسرم آغاز خواهم کرد.


خوش آمد بهار.

گل از شاخه تابید خورشید وار.

چو آغوشِ نوروزِ پیروز بخت،

گشوده رخ و بازوان درخت.

گل افشانی ارغوان،

نویدِ امید است در باغ جان.

که هرگز نماند به جای،

زمستان اهریمنی.

بهاران فرا می رسد.

پرستیدنی.

سراسر همه مژده ایمنی.

*

در این صبح فرخنده تابناک،

که از زندگی دم زند جانِ خاک؛

بیا با دل و جانِ پاک

همه لحظه ها را به شادی سپار

نوایی هم آهنگِ یاران برآر:

خوش آمد بهار...!

.: فریدون مشیری :.

 

پ.ن1: آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و از خدا یکی یکی بخواه. خدا یادش نمی ره ولی تو یادت می ره چیزی که امروز داری... آرزوی دیروزت بود!

پ.ن2: یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست... زنگ بعد، حساب داریم.

پ.ن3: مطمئن نیستم از این به بعد فرصت زیادی برای سر زدن به وبلاگم داشته باشم. پس، بهارتان مبارک. "ما" را از دعایتان فراموش نکنید.

 

« والسّلام »




یکشنبه 17 آذر 1387

گنجشک و خدا

یکشنبه 17 آذر 1387

نوع مطلب :دچار نامه، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

 
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی ام، سر پناه بی کسی ام بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟!!!

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو  به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

گنجشک


پ.ن1: عرفه هم آمد؛ و من هنوز در شناختن خود، عاجزم. چگونه تو را بشناسم؟!

پ.ن2: اگر باز بگویم: *دعایم کنید*، خیلی تکراری می شود؟!


« والسّلام »




پنجشنبه 14 آذر 1387

Unstable

پنجشنبه 14 آذر 1387

نوع مطلب :دچار نامه، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

 
می دانم آخرش با این همه اضطراب،
MS می گیرم.

چند وقتی است عجیب ساکت شده ام. دلم می خواهد بروم یک گوشه تنها بشینم. در سکوت! در آرامش.

دلم آرامش می خواهد.

دو هفته ی سخت را گذرانده ام. از لحاظ درسی، روحی، اجتماعی... هر نوعی که فکرش را بکنید.

از اشتباهات حساب مالی دانشکده گرفته تا حذف درس مدار1(خودم حذفش کردم!)، به هم ریختن پروژه توان بخشی، گرفتن تصمیمات مهم و...

کوه

می خواهم یک کمی نفس بکشم. یک کمی آرام باشد. اما پایداری آرامشم بدجوری به هم ریخته. یک آن خوبم و یک آن پر از تلاطم! حالا دیگر کاملا مفهموم سیستم های Unstable درسِ نفوذ را می فهمم.

می خواهم یک کمی نفس بکشم... نمی شود!

ولی

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند، قارچ های غربت؛

 
پ.ن1: می دانم حسابی هوایم را داری. اما اشکال از ایمان من است که با ذره ذره وجودم درکت نمی کنم. اشکال از پرستش طوطی وار و گنگ من است، خدا!

پ.ن2: باوِر روز برای گذر از شب، کافیست...

پ.ن3: اگر یادتان ماند و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید.

 

« والسّلام »




یکشنبه 10 آذر 1387

بوی ریحان

یکشنبه 10 آذر 1387

نوع مطلب :دچار نامه، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

 
باز هم ابرِ دلم، پیغام باران می دهد

آبیِ چشمت به روحم هدیه جان می دهد

لحظه ها مستند از عطر خیال انگیز تو

دست های خاکی ام هم بوی ریحان می دهد

.: سروده شده در آبان ماه 86 :.

بوی ریحان

**** خوشبخت ترین زوج عالم، سالگرد پیوندتان مبارک ****


مهر علی(ع) و زهرا(س)/خواننده: شادروان ناصر عبداللهی -----> بشنوید


پ.ن: می دانم این ها اتفاقی نیست. قطع یقین دارم. و من به خودم اجازه می دهم، تمام این تقارن ها را به فال نیک بگیرم. 

« والسّلام »




چهارشنبه 6 آذر 1387

سجاده

چهارشنبه 6 آذر 1387

نوع مطلب :دچار نامه، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

 
نمی دانم من کجایم شبیه موش است که شده ام موش آزمایشگاهی تو!

خودت بگو چند وقت است که حتی یکبار هم اعتراض نکرده ام؟!

اما آخر نمی گذاری صدایم در نیاید!!!

اصلا همه اش حرف تو...

مثل همیشه قبول.

قبول هر چه تو بگویی؛

فقط مرا اینهمه نینداز توی دست انداز!

می دانی آنقدر دوستت دارم که بی تو، بی فکر تو دوام نمی آورم.

با کسی که اینقدر دوستت دارد اینجور تا نکن!

من به اندازه ی ظرفیتم، صیقل خورده ام؛

الهی فدای شکل ماهت شوم:

مگر می خواهی از من چه بسازی خداااااااااااااااااااااا............؟!

 
سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم.

این دل گرفتگی مدام، شاید

تاثیر سایه ی من است

که اینسان

گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده است.

سجاده ام کجاست؟!

.:سلمان هراتی:.

سجاده

پ.ن1: می دانم چند روز دیگر از گفتن این حرفها به تو خجالت می کشم. اما خدا من از اول ناشکیبا بودم و بیشتر از یک حدی نمی توانم صبور باشم. خودت که بهتر می دانی!

پ.ن2: این هم گوشه ای از حرف هایی که نمی خواستم بگویم و همه تان دعوایم کردید که: "نخیر! بگو"... باشد گفتم؛ گفتم و هنوز از آشفتگی لبریزم. همان بهتر که آدم سکوت کند.

 

« والسّلام »




یکشنبه 3 آذر 1387

بنویس

یکشنبه 3 آذر 1387

نوع مطلب :دچار نامه، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

 

گفتند: "بنویس!"

گفتم: "حال نوشتن نیست"

گفتند: "ننویس به ما چه! برای خودت گفتیم که سبک شوی... ما در هر صورت نمی خوانیم!"

نوشتن


پ.ن: ارزش هر انسان به حرفهایی ست که برای نگفتن دارد(نقل به مضمون- د.ع.شریعتی).

 

« والسّلام »




سه شنبه 28 آبان 1387

گلستان

سه شنبه 28 آبان 1387

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

اگر من همانی ام که می پنداشتم باید باشم

دنیا گلستان می شد؛

حالا که دنیا گلستان نیست

حتما من آنی نیستم که باید باشم!

گلستان-بیابان


پ.ن: سعی کن در زندگی باران باشی. تا همه به خاطر بودنت، خدا را شکر کنند؛ سعی کن باران باشی!

« والسّلام »




دوشنبه 20 آبان 1387

قلّه های محبت

دوشنبه 20 آبان 1387

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :فُطرُس

« یا حنّان »

 
می دانستم از اجازه گرفتن عشق(رجوع شود به پستِ
دلِ سر به هوا) ایراد خواهید گرفت؛
عشق، حس ست مقدس که از وجود انسان سرچشمه می گیرد. منطقی ست سرچشمه اش باید از خودش مقدس تر باشد...
پس اولویت اجازه با ماست!

عشق اگر عشق باشد... خبر می کند آمدنش را؛ آنوقت می توانی تصمیم بگیری بیاید یا نه. ما انسان ها مختاریم نه مجبور!
منظور من از اجازه گرفتن عشق این است که هر وقت دلمان خواست و چشممان دید، عاشق نشویم. اول بسنجیم و بعد عشق را به وجودمان راه بدهیم.
باید جوری دلمان را تربیت کنیم که حتی موقع عاشق شدن اجازه بگیرد!

قلب

می دانید که:
عشق، کور است...
دل، وحشی...
و عقل، بینا!
باید دست دلمان را بگذاریم توی دست عقل... نه اینکه عقلمان را بدهیم دست یک دل وحشی، مملو از عشقی کور!
وای به روزی که آدم اسیر دلش شود.

اگر روزی کسی را با دِلَت دوست داشتی، زیاد جدی نگیر؛

کـار دل دوسـت داشـتـن است و کـار چـشم، دیـدن.

اما اگر روزی، کسی را با عقلت دوست داشتی

بدان در حال تجربه حس جدیدی

به نام "عشق" هستی(1)

 

اما با همه این تفاسیر من اعتقاد چندانی به عشق ندارم؛

من، هرگز، عاشق، نبوده ام.

من، هرگز، عاشق نخواهم شد.

من، دوست داشتن را می پرستم...
و
"هرگز پایین ترین قله های محبت را تا بالاترین قله های عشق، پایین نمی آورم"
(2)

                                             

پ.ن1: افلاطون

پ.ن2: دکتر علی شریعتی

پ.ن3: البته قبول دارم "محبت چیزیست که اگر بخواهیم به آن منطقی فکر کنیم، ماهیتش را از دست خواهد داد" اما آگاهی دلیل منطقی نگاه کردن نیست. منطقی نگاه کردن یعنی تحلیل و کاملا موافقم که دوست داشتن قابل تحلیل نیست...

پ.ن4: راستی آقای من، رئوف من... تولدتان مبارک! ممنون که سرازیر کرده اید هدیه های ریز و درشتتان را!(جز این چیز دیگری می توانم بگویم؟) :

ای آفتاب عشق، بر تنم بتاب
یخ بسته بی حضور تو دریاچه شباب!
دستم ضریح دلت را گرفته سخت
ردّم مکن ز درگه پاکت، همیشه ناب
(سروده شده در اردیبهشت87)

 

« والسّلام »




  • کل صفحات: 16
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...