تبلیغات
دچار باید بود...
 
دچار باید بود...
5 خرداد 93 :: فُطرُس

« یا حنّان »

 

کودک: مادر!

        چرا بهشت زیر پای توست؟

 

مادر: اول در دستانم بود؛

      آنرا زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم!

 

پ.ن1: بیست و شش روز از تولد دخترم می گذرد و دنیای من هر روز و هر لحظه، با هر تغییرش... رنگارنگ تر می شود.

پ.ن2: خدای مهربانم که بی منت می بخشی؛ این روزهای شیرین را برای همه مردان وزنان عاشق، آرزو میکنم!

 

« والسّلام »





نوع مطلب : مادرانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
12 اسفند 92 :: فُطرُس

«یا حنّان»

قبلا اینجا یک پست نوشته شده بود... یک پست برای دخترم!

که البته خیلی اتفاقی پاک شد؛ اتفاقی که پیش از این نیافتاده بود!

**********

گرچه من از حذف شدنش خوشحال شدم... یعنی بهتر بگویم که "راضی" تر شدم، چون از اولش هم دلم نبود که این پست را بگذارم.

متن اصلی را پاک کرده بودم و خیلی بین آرشیو گشتم تا پیدایش کردم ولی دیگر قصد ندارم بگذارمش!

از اولش هم دلم نبود که این پست را بگذارم، ولی فکر کردم جای یک پست اختصاصی برای دخترم توی وبلاگم خالی ست...

ولی وقتی پاک شد، فهمیدم نباید ار اول این کار را می کردم!

به من ارتباطی ندارد که مردم روزی هزار بار توی وبلاگ هایشان از شیرین کاری بچه هایشان می نویسند و قربان صدقه شان می روند؛ من نمی خواهم و نمی توانم درباره درست یا غلط بودنش نظر بدهم...

ولی به خاطر دل نازک زنی که سال هاست بچه می خواهد و به هر دلیل نمی شود؛

به خاطر قلب پر درد مادری که جنین هفت ماهه اش را (بعد از کلی انتظار برای داشتنش) از دست داده؛

به خاطر اندوه مادری که کودکش به هر دلیلی از او دور است و یا زبانم لال... دیگر نیست؛

نمی توانم از این شادی بنویسم... حتی اگر بخواهم!

همانطور که بعد از تاهّل ام خیلی کم از زندگی دونفره مان نوشتم... با اینکه خیلی حرفها برای نوشتم و خیلی شادی ها برای تقسیم کردن داشتم!

کاری ندارم دیگران چطور فکر می کنند(و شاید حق با آنها باشد)... ولی به من آموحته اند با تعریف نکردن جز به جز خوشی هایم ... دلی را نشکنم!

من به همان روش های قدیمی دفترچه خاطرات پایبندم!

دفترچه ای که اختصاصی ست نه عمومی و همگانی!

و پاک شدن اتفاقی پستم، این اعتقاد را قوی تر کرد!

«والسّلام»





نوع مطلب : مادرانه، دچار نامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
6 بهمن 92 :: فُطرُس

«یا حنّان»

 

از سرازیری مدیریت پایین می آمدیم.

روز خوبی بود.

یک سری کارهای عقب افتاده را انجام داده بودیم و حالا کمی خسته ولی سبکبال میرفتیم سمت خانه.

عصر جمعه بود... عصر جمعه بود و من... فراموشم شده بود.

***

پشت چراغ قرمز ایستادیم...چراغ قرمز لعنتی که عصر جمعه را یادمان آورد و درد را... و درد را... و درد را!



ادامه مطلب


نوع مطلب : دچار نامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
3 دی 92 :: فُطرُس

«یا حنّان»

 

فرقی نمی کند در کجای قرن چندم ایستاده باشم!

مهم اینست که من همچنان رعیتم و تو اربابی... یا حسین(ع)!

 

 

پ.ن1: درست از روز پروازت به جَدِّه تا همین امروز(که فقط 5 روز گذشته)... دل من بی نهایت برایت تنگ شده مادر! بیشتر از همیشه در تمام عمرم!

پ.ن2: این 2هفته آنقدر شلوغ بود که اصلا نفهمیدم "آذر" کی تمام و "دی" کی شروع شد! شلوغی خوب است اما لمس لحظه لحظه بودنت را از من می گیرد...

پ.ن3: خدایا عاجزانه التماست می کنم، هیچ زنی را از داشتن این حس های خوب محروم نکن... یا اَرحَم الرّاحِمین.


«والسّلام»





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
23 آذر 92 :: فُطرُس

« یا حنّان » 


هفته قبل خدا برای سومین بار در این سال معجزه اش را به رخمان کشید! سازمان حج و زیارت در یک اقدام بی نهایت غیر منتظره، کاروان هایی را (بعد از 12 سال) در ماه صفر اعزام می کند! و مادرمهربانم (که فکر می کردیم حداقل باید 2-3سال دیگر منتظر باشد) حالا جز این زائرین است!

کمتر از 10 روز از زمان ثبت نام تا اعزام، فرصت بود و مادر 6 روز دیگر راهی ست و ما... هنوز باور نکرده ایم...

همه می گویند این از قدم خیر و سبک توست! قدم هایت... پاهایت...

پاهایت که این روزها احتمالا باید کم کم حرکتشان را حس کنم، حرکت پاهای خوش قدمت را!

 

پ.ن1: روزها آنقدر به سرعت می گذرند که وقتی از جلوی آینه رد می شوم با تعجب به خودم و تغییراتم نگاه میکنم.

خدا را هزاران بار شکر، تو داری با سرعت نور بزرگ می شوی و تطبیق با شرایط جدید گاهی کمی وقت می برد(حتی برای منی که با برنامه ریزی و مدتی  انتظار پا به این روزها گذاشتم!)

 

« والسّلام »





نوع مطلب : مادرانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
20 آبان 92 :: فُطرُس

« یا حنّان »

 

عرشیان باب حوائج که خطابش کرند...

فرشیان جای ابالفضل حسابش کردند

داشت کم کم به تکان های عمو  می خوابید
ناگهان هروله کردند و خرابش کردند
 

مادر اصغر شش ماهه، خود اقیانوس است

«ربِّ آب است، به معنی و ربابش کردند»

تشنگی بوده بهانش که به میدان برود
خواست سر-باز شود پا به رکابش کردند

قطره آبی شد و بر شانه بابا میرفت
تا که در دست پدر بود، حبابش کردند

بی هوا مثل مدینه پسری را کشتند
او از ارباب چکیدست و گلابش کردند

به علی اصغر و ارباب نمیدانستم
او همان محسن زهراست، جوابش کردند

بس که در قلب حرم ولوله ای شد دیدی؟
کشتنت را چقدر پر تب و تابش کردند؟

خون تو دست پدر بود که باران میشد
تا که بارید به خورشید، عذابش کردند

رنگ خورشید نه زرد است و نه قرمز، شاید
در همان روز، به خون تو خضابش کردند
 

و دو پیکر به مزاری، عجب استقبالی
جای او سینه باباست که خوابش کردند
 

و غزل ساخته ی دست علی اصغر شد
بس که دیوان عظیمیست، کتابش کردند

.:امیرحسام یوسفی:.

 

پ.ن1: بی شک کورترین گره ها (برای باز شدن) انگشتانی نازک و ظریف می خواهند.

نمی دانم گره ام چقدر کور بود... هیچ کس نمی داند جز شما! که با حوصله و مهربانی با دستان ظریفتان بازش کردید!
و هر روز که به عاشورا نزدیک می شویم نفس من تنگ تر می شود و شرمم بیشتر! حالا بیشتر از همیشه حال «مادر»تان را می فهمم!

پ.ن2: «گل»، چه در شکم مادر باشد چه بر روی دستان پدر... وقتی می خندد، خونخواهش خداست!(نقل به مضمون)

 

«والسّلام »

  





نوع مطلب : مادرانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
20 مهر 92 :: فُطرُس

« یا حنّان »

 

ماه مهر با تمام زیبایی هایش دارد تمام می شود و من این روزها فقط فرصت دارم عطرش را ببلعم!

 

هنوز نمی دانم کار درستی بود یا نه...

شاید مرور زمان درست یا غلط بودنش را اثبات کند.

می توانستم الان سر کلاس باشم؛

کنار شاگردانم... (که چقدر دلتنگشان هستم)

اما چیزی در درونم مانع شد که بپذیرم... درست مثل سال قبل(گرچه با کمی تفاوت شیرین)!

ببین این حس چه قدرتی دارد که جلوی عشق من به معلمی می ایستد... عشقی که (گرچه شغل اصلی ام نیست) هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسد که برای پذیرشش مردد شود!

تردیدی که به ندرت در زندگی ام اتفاق می افتد... اما اینبار مجبور شدم چند ساعتی برایش وقت بگذارم!

.

.

.



بالاخره سال بعد یا سال بعدترش بر می گردم سر کلاس(انشاالله)...

ولی قطعا از اینکه امسال در خانه هستم و مراقب تو... پشیمان نیستم و نخواهم شد! گرچه هر روز صبح که بچه های همسایه به مدرسه می روند دل من هم با هر قدمشان پَر می شکد!

 

« والسّلام »





نوع مطلب : دچار نامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
27 شهریور 92 :: فُطرُس

« یا حنّان »

 

این روزها بیشتر از هر روزی در عمرم، شوق پابوسی دارم!

بیایم و بچسبم به ضریح(برخلاف همیشه) و کنار نروم. آنقدر کنار نروم که لبخندتان را روی صورتم حس کنم و بعد فشار مردم کنارم بزند.

آخ چقدر هوایتان را کرده ام!

هوای شما را که همه زندگی ام را مدیونتان هستم. از آن شب تابستان و دعای کمیل گرفته تا آن چند تومانی که مثلا برای حاجتم گرو نگه داشتم و سال بعدش با کلی خجالت توی ضریح انداختم و تا لحظه برگشتن "غلط کردم" از دهانم نیافتاد! اما شما حتی اخم هم نکردید!

چقدر ما حقیریم در برابر عظمت شما!

ممنون که به این حقیر، نظر کرده اید آقای رئوف!

میلادتان هزاران بار مبارک!


حسادتم را
به عشقم ببخش
فقط لحظه‌ای
استراحت كن
و جارویت را به من بده
آقای خادم

.: حمید رضا شكارسری:.


پ.ن1: کاش میتوانستیم روز تولدتان به جای هدیه خواستن به شما هدیه ای بدهیم... کاش! اما از حقیر، بیش از این انتظار نیست... و می دانم که شما هیچ توقعی از ما ندارید امام کریم!

پ.ن2: خدای مهربانم! مثل همیشه حنّانّیتت را آنچنان به رخم کشیدی که من به جای خوشحالی... مات چهره مهربان تو شدم!

 

« والسّلام »





نوع مطلب : دچار نامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


برای خواب ترد و دلاویز نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...

مدیر وبلاگ : فُطرُس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
تا حالا دچار شدی ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :