دچار باید بود...
24 اردیبهشت 91 :: فُطرُس

« یا حنّان »

 

هنور نمی دانم چطور اتفاق افتاد...

درست وقتی که از کار توی کلینیک و آن شرکت اسم و رسم دار (با حقوق عالی ) خسته شدم و تصمیم گرفتم یکسال را بدون هیچ دغدغه ای بگذرانم... تو زنگ زدی!

و هنوز نمی دانم مدرسه به آن معروفی چطور یک هفته مانده به اول مهر معلم احتیاج داشت!

و چرا وقتی آن شب زنگ زدی و خواستی تدریس کنم نتوانستم بگویم نه! گرچه تو برای من همیشه آنقدر عزیز بودی و هستی که هیچ وقت نمی توانم به تو بگویم نه! البته اولش یک جورهایی توی رودربایستی گیر گرده بودم... به خاطر تو که به خاطر من آبرویت را گرو گذاشته بودی و مرا معرفی کرده بودی! مرا از بین این همه شاگردی که اینمه سال بزرگشان کرده بودی...

مرا معرفی کرده بودی در حالی که آن درس، هیچ سنخیتی با رشته تحصیلی ام هم نداشت!

و هنوز نمی دانم چطور امسال اینقدر عالی، بی نظیر و فوق العاده گذشت... با اینکه اولش با  رودربایستی و دلهره تجربه یک کار جدید شروع شد اما... هفته پیش که دیدمت توی چشم هایت شادی و غرور  موج می زد و من خدا را شکر می کنم (که فقط و فقط کمک بی دریغ و مهربانانه او بود) که توانستم به بهترین شکل، پاسخ اعتمادت را بدهم!

با اینکه در این یکسال این حرف را چندین بار برایت تکرار کرده ام اما فکر می کنم باید اینجا هم بنویسم که ثبت شود در خاطراتم: ممنونم به خاطر همه لطف ها، مهربانی ها و اعتمادهایت معلم عزیزم...

 

**************

سال تحصیلی بی نظیری بود. تقریبا شبیه سال های دبیرستانم که مزه تک تک خاطراتش (چه تلخ و چه شیرین) هنوز زیر زبانم است.

امسال 75 جوجه کوچولو 11-12 ساله داشتم... (گرچه خودشان فکر می کنند که خیلی بزرگ شده اند) هر کدامشان یک شکل و یک رنگ و یک مدل بودند!(البته این تعبیر من است...)

من از هر روز این 8ماه خاطره دارم... از خنده ها و گریه های بچه ها، شیطنت ها و گاهی بد اخلاقی هایشان، دردل هایشان، احساس های پاک تازه جوانه زده شان و هزار چیز دیگر... و حالا که چند روز مانده به آخر سال و شروع امتحانات، هنوز هیچ تصمیمی برای سال بعد نگرفته ام... و درست احساس روز آخر دبیرستان را دارم! وقتی همه با هم توی حیاط تشسته بودیم و باور نمی کردیم همه چیز تمام شده!!!

 

دیروز آخرین جلسه برای دو تا از کلاسهایم بود و وقتی اشک بچه ها سرازیر می شد، چیزی روی دلم سنگینی کرد و فکر کردم که چطور باید این دلتنگی را بگذرانم، در حالی که تا به حال دلتنگی برای 75 نفر را تجربه نکرده ام...

فردا آخرین جلسه دو کلاس دیگر است!

فردا اولین و شاید تنها سال معلمیم تمام می شود.

 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود

.: قیصز امین پور:.

 

 معلم

 

پ.ن1: نمی خواستم اینقدر غمگین تمامش کنم ولی... من واقعا از تمام شدن این سال غمگینم!

پ.ن2: از تمام بچه ها، تمام شاگردان دوست داشتنی ام ممنونم... چون با همان سن و سال کمشان چیزهای زیادی یادم دادند، بارها و بارها بی اراده به خنده انداختندم و خاطرات شیرینی را برایم رقم زدند...

پ.م3: می دانی که هیچ وقت تنهایت نگذاشتم. حتی وقت هایی که خیلی سرم شلوغ بود. همیشه می آمدم و هر چند وقت یک بار پست های قبلی را می خواندم. گاهی هم به شدت دلم برایت تنگ می شد... اما امان از این عقربه های ساعت که تند و تند دنبال هم می دوند و من هیچ نمی فهمم چطور روزها شب می شوند و شب ها صبح!!!

حالا هم نمی دانم دوباره کی می توانم پست جدید بنویسم ولی از آنجا که تو برای من همیشه حکم یک موجود زنده را داشتی و داری... دوست دارم حرفهایم را بشنوی تا خدای نکرده هیچ وقت روی صفحات سفید و پاکت غبار غم ننشیند!

پ.ن4: دو روز دیگر برای دومین بار عازم خانه ات هستم... قدرت درک عظمتت را به من ببخش خدای مهربان دوست داشتنی ام!

 

« والسّلام »





نوع مطلب : دچار نامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




برای خواب ترد و دلاویز نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...

مدیر وبلاگ : فُطرُس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
تا حالا دچار شدی ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات