دچار باید بود...
6 بهمن 92 :: فُطرُس

«یا حنّان»

 

از سرازیری مدیریت پایین می آمدیم.

روز خوبی بود.

یک سری کارهای عقب افتاده را انجام داده بودیم و حالا کمی خسته ولی سبکبال میرفتیم سمت خانه.

عصر جمعه بود... عصر جمعه بود و من... فراموشم شده بود.

***

پشت چراغ قرمز ایستادیم...چراغ قرمز لعنتی که عصر جمعه را یادمان آورد و درد را... و درد را... و درد را!

فکر نمیکم 5سالش بیشتر بود... اگر خیلی می خواستی بزرگ حسابش کنی شاید 6 ساله! با یک لباس پاییزی. گرچه آنروز زیاد سرد نبود ولی همانطور که از دور نگاهش میکردم فکر کردم یعنی برای روزهای سردتر هم همین را می پوشد؟ بدون کلاه و شال یا حتی یک تکه روسری که گوش های کوچکش یخ نکند؟!

اما چند لحظه بعد تمام این فکرها خنده دار به نظر می آمد...!

همانطور که ماشین به ماشین جلو می آمد تا دستمال هایش را بفروشد، دست راستش توجهم را جلب کرد که باند پیچی شده به گردنش آویحته بودند! دلم لرزید و آرزو کردم کاش کلک باشد برای سوزاندن دل ما! حاضر بودم احمق فرض شوم و گول بخورم اما یک دختر بچه 5ساله دستفروش، دستش شکسته نباشد. به همسرم گفتم "شیشه رو بیار پایین صداش کن..."

اما دحتر بچه درست کنار ماشین جلویی وقتی چیزی نفروخت زد زیر گریه! گریه میکرد... حالتش مصنوعی نبود! مگر یک دختر بچه 5ساله چقدر میتواند خوب بازی کند؟!

به معنای واقعی حس میکردم قلبم دارد تکه تکه می شود... ماشین جلویی را رها کرد و سرگردان به سمت ما آمد...

گریه می کرد و گریه می کرد، حتی سعی نمی کرد دستمال هایش را بفروشد...گریه می کرد... حرف نمی زد، فقط گریه می کرد!

صدایش زدیم و لا به لای هق هق اش قیمت را پرسیدیم و یکی گرفتیم.

همسرم با لحنی بی اندازه مهربان پرسید: حالا چرا گریه میکنی؟

و دخترک با گریه بیشتر گفت: پولامو گم کردم!

همسرم نوازشش کرد و گفت: پیدا می شه عزیزم، اینجوری گریه نکن!

عزمم را جزم کرد که با وجود بار سنگینم بین این همه ماشین پیاده شوم و در آغوشش بگیرم... طاقتم طاق شده بود!

اما چراغ لعنتی همانطور که بی موقع قرمز شده بود بی موقع هم سبز شد و دختربچه لا به لای ماشین ها گم!

اشک هایم امان نمی دادند... هر دو ساکت بودیم... ساکت ساکت و ماشین پر از بوی گریه بود! گریه ای که بوی عصر جمعه می داد!

همسرم می گفت:توروخدا آروم باش...به خاطر بچه!

... اسم بچه که می آمد، چشمه اشک من دوباره می جوشید. در تمام طول مسیر دلم می خواست دروغ گفته باشد...کاش... کاش...کاش!

و از فکر اینکه اگر واقعا راست باشد... شب چه بر سرش می آورند؟ دیوانه می شدم!

آرزو می کردم کاش مادری یا خواهر بزرگ تری داشته باشد که پناهش باشند...

وهنوز در حسرت قدری نوازش و در آغوش گرفتنش هستم... چهره اش واشک هایش را هیچ وقت فراموش نمی کنم... هیچ وقت!

 

پ.ن1: هر روز دستفروش های زیادی می بینیم... اما تابه امروز، هیچ کدام مرا به این حال نیانداخته بودند!

پ.ن2: تا آنروز فکر میکردم زندگی بچه هایی که در پرورشگاه هستند، چقدر تلخی دارد؟!

اما حالا فقط دعا می کنم بچه های بد یا بی سرپرست به پرورشگاه سپرده شوند، حتی اگر کمی تلخ باشد!


«والسلام»





نوع مطلب : دچار نامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




برای خواب ترد و دلاویز نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...

مدیر وبلاگ : فُطرُس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
تا حالا دچار شدی ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات