تبلیغات
دچار باید بود... - تکّه ای از آسمان
 
دچار باید بود...
24 دی 86 :: فُطرُس

 « یا حنّان »

 

سلام.

امروز دلم عجیب هوای این نوشته رو کرد! تقریبا یک سال و نیم پیش تو یه حال عجیب نوشتمش و بی راه نیست اگر بگم از عشقم به حسین(ع) و زینب صبور (س) نشات گرفته. شاید این عشق عجیب فقط مخصوص دو انسان در کل عالم باشه... اما من موقع نوشتن این عشق رو با ذرّه ذرّه وجودم حس کردم!

 

 

.: السّلام علیک یا امّ المصائب :.

 

آتـش بـگیر تا کـه بدانی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

 

پرده را که کنار زدی، انگار یک نفر پشت پنجره ایستاده بود و یک کاسه نور پاشید توی اتاق. یاد بچگی هایم افتادم حسین که از مدرسه می آمد، پشت ستون پنهان می شدم، تمام خانه را دنبالم می گشت. پایش را که توی حیاط می گذاشت از پشت ستون می پریدم بیرون و کاسه ی آب را می پاشیدم رویش و حسین به جای اینکه اخم کُند، می خندید و دستانش را باز می کرد. کاسه را زمین می گذاشتم و با تمام وجود می دویدم در آغوشش. مادر هر وقت آن طور می دیدِمان شروع می کرد به داد زدن که: "دختر برادرت را خیس کردی کافی نیست؟ خودت هم می روی می چسبی به لباس های خیسش ؟!" و من که بغض می کردم، حسین جدی می شد. مادر که چشمش می افتاد به چشمان حسین، انگار که به دریا نگاه کند، مسحور آرامشش می شد. گره ابروانش را باز می کرد می آمد طرفمان، زانو می زد تا هم قدمان شود و با صدای مهربانش می گفت: "یک قول به مامان می دهید ؟" و حسین با لحن کودکانه اش می گفت: "شما هر کاری بخواهید ما می کنیم" و من که هنوز معنای قول دادن را نمی دانستم، چون حسین پذیرفته بود سرم را تکان می دادم که یعنی "بله". حسین تمام وجودم بود، حرفش حجّت بود برایم. و مادر خواسته اش را این طور می گفت: "همیشه مثل همین روزها کنار هم باشید". من که از ته دل می خندیدم، مادر و حسین هم به خنده می افتادند. اصلا مگر می شد من و حسین از هم جدا شویم؟ اصلا مگر اسما ء بدون حسین معنا هم داشت؟

چقدر نگاهت برایم آشناست علی! برای حسین هم که حرف می زدم همین طور نگاهم می کرد. حرف هایم که تمام می شد می گفت: "باز بگو اسماء!". وقتی صدایم می زد، نه نمی توانستم بگویم. دلم می خواست هر کاری که می توانم بکنم تا حسین دوباره بگوید: اسماء.....

حالا هم می خواهم. چند سال است که صدایم نزده؟ امروز هفتمین سال هم تمام می شود انگار.

من دوباره برایش حرف می زدم. تند تند می گفتم. جمله ها را قیچی می کردم. آخر می خواستم او شروع کند. می گفت: "خسته شدی؟" و منتظر جواب نمی ماند. حالا نوبت او بود. تا نیمه های شب برایم حرف می زد. 15 سال کارمان همین بود. بچه تر که بودیم از مدرسه و چیزهایی که پدر به او می آموخت حرف می زد. اما این سال های آخر از افکار و اعتقاداتش برایم می گفت. از کتاب های که می خواند. فرقی نمی کرد، مطهری، شریعتی، علمی یا مذهبی. از فیزیک و شیمی گرفته تا کتاب هاب روانشناسی فروید. گاهی صحبت هایش در مورد 1صفحه، 3-4 ساعت طول می کشید. آنقدر زیبا که گذشت زمان را حس نمی کردم. انگار ثانیه ها هم می ایستادند و به حرف هایش گوش می دادند. حسین استاد من بود ، علی جان!



پ.ن: 2شنبه/ 2بامداد/ 18 اردیبشت 85


« والسّلام »
 

 « یا حنّان »

 

سلام.

امروز دلم عجیب هوای این نوشته رو کرد! تقریبا یک سال و نیم پیش تو یه حال عجیب نوشتمش و بی راه نیست اگر بگم از عشقم به حسین(ع) و زینب صبور (س) نشات گرفته. شاید این عشق عجیب فقط مخصوص دو انسان در کل عالم باشه... اما من موقع نوشتن این عشق رو با ذرّه ذرّه وجودم حس کردم!

 

 

.: السّلام علیک یا امّ المصائب :.

 

آتـش بـگیر تا کـه بدانی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

 

پرده را که کنار زدی، انگار یک نفر پشت پنجره ایستاده بود و یک کاسه نور پاشید توی اتاق. یاد بچگی هایم افتادم حسین که از مدرسه می آمد، پشت ستون پنهان می شدم، تمام خانه را دنبالم می گشت. پایش را که توی حیاط می گذاشت از پشت ستون می پریدم بیرون و کاسه ی آب را می پاشیدم رویش و حسین به جای اینکه اخم کُند، می خندید و دستانش را باز می کرد. کاسه را زمین می گذاشتم و با تمام وجود می دویدم در آغوشش. مادر هر وقت آن طور می دیدِمان شروع می کرد به داد زدن که: "دختر برادرت را خیس کردی کافی نیست؟ خودت هم می روی می چسبی به لباس های خیسش ؟!" و من که بغض می کردم، حسین جدی می شد. مادر که چشمش می افتاد به چشمان حسین، انگار که به دریا نگاه کند، مسحور آرامشش می شد. گره ابروانش را باز می کرد می آمد طرفمان، زانو می زد تا هم قدمان شود و با صدای مهربانش می گفت: "یک قول به مامان می دهید ؟" و حسین با لحن کودکانه اش می گفت: "شما هر کاری بخواهید ما می کنیم" و من که هنوز معنای قول دادن را نمی دانستم، چون حسین پذیرفته بود سرم را تکان می دادم که یعنی "بله". حسین تمام وجودم بود، حرفش حجّت بود برایم. و مادر خواسته اش را این طور می گفت: "همیشه مثل همین روزها کنار هم باشید". من که از ته دل می خندیدم، مادر و حسین هم به خنده می افتادند. اصلا مگر می شد من و حسین از هم جدا شویم؟ اصلا مگر اسما ء بدون حسین معنا هم داشت؟

چقدر نگاهت برایم آشناست علی! برای حسین هم که حرف می زدم همین طور نگاهم می کرد. حرف هایم که تمام می شد می گفت: "باز بگو اسماء!". وقتی صدایم می زد، نه نمی توانستم بگویم. دلم می خواست هر کاری که می توانم بکنم تا حسین دوباره بگوید: اسماء.....

حالا هم می خواهم. چند سال است که صدایم نزده؟ امروز هفتمین سال هم تمام می شود انگار.

من دوباره برایش حرف می زدم. تند تند می گفتم. جمله ها را قیچی می کردم. آخر می خواستم او شروع کند. می گفت: "خسته شدی؟" و منتظر جواب نمی ماند. حالا نوبت او بود. تا نیمه های شب برایم حرف می زد. 15 سال کارمان همین بود. بچه تر که بودیم از مدرسه و چیزهایی که پدر به او می آموخت حرف می زد. اما این سال های آخر از افکار و اعتقاداتش برایم می گفت. از کتاب های که می خواند. فرقی نمی کرد، مطهری، شریعتی، علمی یا مذهبی. از فیزیک و شیمی گرفته تا کتاب هاب روانشناسی فروید. گاهی صحبت هایش در مورد 1صفحه، 3-4 ساعت طول می کشید. آنقدر زیبا که گذشت زمان را حس نمی کردم. انگار ثانیه ها هم می ایستادند و به حرف هایش گوش می دادند. حسین استاد من بود ، علی جان!

 

 

ساعت که از 3 می گذشت، پدر برای نماز شب بیدار می شد. وقتی می دید ما هنوز بیداریم از کوره در می رفت: "اسماء جان، بابا، مگر شما فردا مدرسه نداری؟" و حسین همیشه جوابش همین بود: "تقصیر من بود پدر. من داشتم برایش حرف می زدم" و تا می آمدم بگویم: "نه! خودم می خواهم کنار دریای وجود تو باشم " لبخند می زد، دستی تکان می داد و می رفت کنار پدر به نماز می ایستاد. راستش عمّه هیچ وقت راز خوابش را نفهمیدم. تا نیمه های شب که کنار من بود، بعد هم کنار پدر و بعد دانشگاه. همیشه می ترسیدم از این بی خوابی از پا در آید ولی انگار او هر روز نورانی تر و وسیع تر می شد.

توی همان سال ها بود که مریم وارد زندگیمان شد. راستش مادرت تنها کسی بود که لیاقت حسین را داشت. اما ورود او هر گز باعث نشد که من و حسین از هم دور شویم. حسین روحی داشت به وسعت دریا که همه از محبت بی دریغش سیراب می شدند. حالا دیگر کلاس های شبانه اش دو شاگرد داشت: اسماء و مریم.

تو هنوز به دنیا نیامده بودی که پدرت عزم رفتن کرد. گاهی می شد که ماه ها او را نمی دیدیم. حسین که نبود، من مدام پیش مادرت بودم، خودمان می خواستیم که با هم باشیم. نمی دانم شاید یک جورهایی هر دویمان احساس می کردیم دیگری تکه ای از وجود حسین است. 

تو که به دنیا آمدی، پدرت هر طور بود خودش را به خانه رساند. در آغوشت گرفت و یک ساعت تمام با تو حرف زد. راستش آن موقع من و مادرت به تو، علی کوچک حسودیمان شد. به خاطر حرف هایی که تو می شنیدی و ما دلمان لک زده بود برای شنیدنشان.

حرف های حسین انگار از لالایی هر شب مادرت زیبا تر بود که تو را آرامتر از همیشه به خواب برد. تو را که در آغوش مادرت گذاشت پرسید: اسمش را چه گذاشتید؟

مریم به من نگاه کرد. ساکت ماندم. حسین آرام گفت: اسماء !

 دلم لرزید. چند وقت بود که صدایم نزده بود؟

پدر در نبود حسین پر کشیده بود و هیچ کس طاقت گفتنش را نداشت. پدر آرام بود و تودار. حرفهایش فقط مال خودش بود... غصه هایش و دلتنگی هایش را هیچ کس نمی دانست. تنها چیزهایی که همیشه ازاو به یادگار ماند، خنده ها و مهربانی هایش بود اما حتی او هم نمی توانست در مقابل آهنربای عشق حسین مقاومت کند. مگر می شد کسی حسین را داشته باشد و دلتنگ بماند؟

تصمیم گرفته بودیم اسمت را به یاد پدر بزرگت، علی بگذاریم. اما از کجا می دانست چقدر دلتنگم؟

19 سال سن زیادی نبود برای اینکه ماه ها از حسینم دور باشم. کسی که اگریک روز خانه نمی آمد، لب به غذا نمی زدم و حالا... حالا که تکیه گاهم را از دست داده بودم. آمد کنارم، از کجا می دانست چقدر دلتنگم؟ دوباره مثل قدیم ها دستانش را گشود. آغوش حسین بهترین جا برای گریستن بود.

حالا چه کسی می خواست به او بگوید؟ مادر پناه برده بود به امام غریب. می گفت: طاقت ندارم به چشمهایش نگاه کنم. مریم هم با سکوتش تمام بار را گذاشت روی شانه های من. گریه هایم که تمام شد، شانه های پدرت خیس خیس شده بود: "اسمش علی باشد حسین ... علی!"

و حسین اگر آن لحظه منظورم را نمی فهمید که دیگر حسین نبود. این برای اولین بار بود که خرد شدن کوه را با چشمهای خودم می دیدم. پدرت انگار برای یک لحظه شکست.

بعد از یک هفته دوباره عزم سفر کرد. هیچ وقت نفهمیدم آنجا چه بود که حسین اینقدر اشتیاق بازگشت داشت. حتی حالا که تو به دنیا آمده بودی... حالا که خانه دیگر فقط یک مرد 8 روزه داشت.

کوله بارش را که بست، چفیه اش را که برداشت، آمد کنار تو. می خواهی بدانی چه گفت؟ ... دست کوچکت را گرفت و گفت: "علی جان! بابا، مراقب مادر و مادر بزرگت باش".

اینبار بی قرار تر از همیشه بودم. می خواستم هر طور شده نگذارم برود، به هر بهانه ای. بی قراری ام را که دید، گفت: "اسماء جان! خودت که می دانی چرا نگفتم علی کوچکم مواظب تو هم باشد؟"

فکر کردم مثل همیشه دارد شوخی می کند، تا آرامتر شوم، تا لبخندم را ببیند آرام شود و بعد برود.

دل نگران بودم. منظورش را نمی فهمیدم. نشست تا بند چکمه هایش را ببندد.

کنارش زانو زدم. پاسخش را که ندادم، آرام زیر گوشم گفت: "چون وقتی حسین نیست، اسما مرد خانه است"

بغض دیگر امانم نمی داد. انگشتش را گذاشت روی لبم و آرامتر از قبل گفت: "مقاوم باش اسماء! تو اسماء من نشدی که حالا مثل بقیه باشی نشان بده با همه فرق داری"

صدایش آنقدر آرام بود که خودم هم به سختی می شنیدم. انگارداشت زمزمه می کرد. داشت درسهایی را که داده بود برای آخرین بار مرور می کرد. انگار وقت امتحان دادن شاگردش بود. می دانستم مادر و مریم نباید بشنوند. نباید راز حسین را بدانند. آخر این اسماء بود که از همان خردسالی محرم راز های ناگفته برادر بود.

  * * *

پلاک و چفیه اش را که آوردند توی خانه تنها بودم، 12محرم بود، سوم امام. اما هر چه مادر و مریم اصرار کردند که با آنها بروم عزاداری زیر بار نرفتم. آخر از صبح منتظر حسین بودم. باز خوابش را دیده بودم، می دانستم آنروز می آید.

هر وقت خوابش را می دیدم می آمد. در را که باز کردم انتظار نداشتم به جز حسین کس دیگری را ببینم، حتی فرزاد بهترین دوستش را. کنار ساک خودش یک ساک دیگر هم بود، یک ساک آشنا. فکر کردم حتما حسین دارد از سر کوچه می آید اما جز من و فرزاد هیچ کس توی کوچه نبود... آخر سوم امام بود، عزاداری بود...

زبان فرزاد انگار بند آمده بود. منتظر بودم حرفی بزند اما هیچ نمی گفت و من کم کم داشتم باور می کردم که باید نشان بدهم استادم چه کسی بوده. فرزاد وقتی لبخند کمرنگم را دید جا خورد. فکر کرد حتما از فشار سنگینی که در این یکی دو دقیقه تحمل کرده ام دیوانه شده ام اما وقتی اشکهایم را دید که با خنده تلخم در آمیختند بغض چند شبه اش را رها کرد ساک را گذاشت همان جا کنار در خانه و رفت.

مادر و مریم تا شب خانه نیامدند و من هر چه حرف داشتم با حسین گفتم و هر چه اشک داشتم روی پلاک و چفیه اش ریختم. سبک که شدم آخرین درسم را به یاد آوردم. باید نشان می دادم من، اسماء هستم. اسماء ای که باحسین زنده شد، با حسین زندگی کرد و با حسین معنا یافت. باید نشان می دادم که حسین برای همیشه درون اسماست.

باز هم بار سنگینی بر دوشم بود. نمی دانستم با مادر و مریم چه کنم. نمی دانستم چه بگویم، چطور بگویم. اما گفتنش که از شنیدنش سخت تر نبود. بعد از آن تا مدت ها سنگ صبور هر دویشان اسماء بود. به حرفهایشان گوش می دادم به اشک هایشان نگاه می کردم و به سر هایشان پناه گریستن می دادم... و آنها که آرام می شدند، شب که به نیمه می رسید، اسماء دیگر همان اسماء چند ساعت پیش نبود. علی جان سنگ صبور من مثل همیشه حسین بود.

اما حالا انگار تو شده ای سنگ صبور اسماء. حرف که می زنی، راه که می روی، لبخند که می زنی، اخم که می کنی... حسین 7 – 8 ساله را می بینم که ایستاده جلوی رویم. آنقدر شبیه اش شده ای که گاهی فکر می کنم تو همان حسین منی که وقتی از راه می رسید، رویش آب می ریختم و می پریدم در آغوشش...

 

 

 

پ.ن: 2شنبه / 2بامداد / 18 اردیبهشت 85

 

« والسّلام »






نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
18 مرداد 96 09:02
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your point.
You clearly know what youre talking about, why throw away your intelligence on just posting videos to your blog when you could be giving us something enlightening to read?
2 بهمن 86 05:01
زیباست
اما كم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




برای خواب ترد و دلاویز نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...

مدیر وبلاگ : فُطرُس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
تا حالا دچار شدی ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :