دچار باید بود...
3 خرداد 87 :: فُطرُس

« یا حنّان »

 

از 2روز پیش تا حالا داریم به خودمان و طول عمرمان فکر می کنیم. راستش اینطور که ما حساب کردیم چند ماهی بیشتر در خدمتتان نیستیم.

همان 2روز پیش که رفته بودیم پای تخته چون انتگرال خیلی طولانی بود و nتا sin  و cos داشت ما هی مجبور شدیم با انگشت وسطی مان(همان که از همه بلندتر است) بعضی نوشته های اشتباه را پاک کنیم. خیلی قبلتر ها هم که جوجه فنچی بودیم زیاد خاک گچ می خوردیم توی مدرسه. وقتی نشستیم سر جایمان فکر کردیم حداقل2سال از عمرمان به خاطر اثرات مخرب ماژیک روی پوستمان کم خواهد شد.

دبستان هم که بودیم یک بار دماسنج مان شکست و ما چند وقتی با جیوه درونش سر گرم شدیم که از بی عقلی مان بود و احتمالا آنجا هم 4 سالی از عمر عزیزمان کاستیده شده!

امروز صبح یک آقای محترمی هم در تلویزیون می گفتند که «به دلیل آلودگی در تهران عمر ساکنین این شهر 5سال کم خواهد شد». حساب کردیم:

2سال آنجا، 4سال آنطرف با این 5 تا می شود 11 سال ناقابل(یعنی نصف عمر الانمان!)

به این 11 سال احتمالا 5-6 سال دیگر هم به خاطر نگرانی و اظطراب شدید 1سال کنکور اضافه می کنیم. که روی هم می شود 17 سال.

خوردن غذاهای لذیذ دانشگاه و fast food(غذای سریع و آماده) به دلیل کمبود وقت، چیپس، پفک و مخصوصا کرانچی )دور از چشم اولیا) هم احتمالا سالی 2 ماه را از عمرمان می گیرد. که در این 20 سال شده 40 ماه یعنی 3سال و 1ماه و 3 روز (البت نیمه ی دوم سال یعنی ماه های 30 روزه را حساب کردیم) یعنی در 40 سال می شود 6 سال و دو ماه(6 روزش هم بی خیال)که با آن 17 سال قبلی می شود 23 سال و 2ماه..............

.

.

.

همین طور اگر پیش برویم از عمر 75 ساله مان(میانگین عمر زنان در ایران) 20 سالش هم نمی ماند...

تقریبا 2 ماه و 20 روز به بیست سالگیمان مانده...

آمدیم اعلام کنیم به دوستان و آشنایان اگر کار خوبی کردیم برایتان که هیچ از خوبی خودمان بوده اگر هم ناراحتتان کردیم حقتان بوده حتما... خلاصه "هلالمان"! کنید...

 

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیرِ کدامین آسمان؟

رویِ کدامین کوه؟

فضا خاموش و در گاهِ قضا دور است

زمین کر، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

*

به دوشم گرچه بارِ غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلودِ سختی هاست

نمی خواهم از اینجا دست بردارم!

تنم در تار و پودِ عشقِ انسانهای ِ خوبِ نازنین بسته ست.

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاک، با این آب...

پیوسته است.

*

مراد از زنده ماندن، امتدادِ خورد و خوابم نیست

توان دیدنِ دنیایِ رَه گم کرده در رنج و عذابم نیست.

جهان، بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی زجانش بر ندارم ناجوانمردیست

*

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را بر افرازم، بیفروزم

خِرَد را، مهر را جاودان بر تخت بنشانم

به پیشِ پای فرداهای بهتر گُل برافشانم

چه فردایی، چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و موسیقی و گل و نور است...

نمی خواهم بمیرم ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

.

.

.

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است؟!  

.:فریدون مشیری:

 

پ.ن1: به قول نازنازی« جدا از شوخی»، دلمان برای عمرمان می سوزد که هر روزش در پیِ آرزویِ فردایی بهتر تباه می شود!

پ.ن2:  آیا عدد 2 به طور تصادفی اینقدر در این متن وجود داشت؟!... والله نمی دانیم! یاد فیلمی افتادیم که عدد 23 باعث خیلی اتفاق ها شد...

پ.ن3: وقتی حساب و کتاب می کردیم یاد "خشی" آقای "امیر خانی" افتادیم. اگر نمی دانید "خشی" کیست به ما هیچ ربطی ندارد و به قول معروف It is none of my business...مشکل خودتان است و می توانید بروید "بیوتن" را بخوانید البت "منِ او" را بیشتر توصیه می کنیم.

 

« والسّلام »





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




برای خواب ترد و دلاویز نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. دچار یعنی...

مدیر وبلاگ : فُطرُس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
تا حالا دچار شدی ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic